طوبی
می توان چون دانه ی آزاد برف، در تمام زندگانی پاک بود... مي توان از اوج آمد بر زمين، سر به هر دشتي كشيد، اما تكه برفي پاك بود... یک روز گرم, شاخه ای مغرورانه وبا تمام قدرت خودش را تکان داد به دنبال آن برگهای ضعیف وکم سلام دوست عزیز, آقای سینا! به نظر من شما هیچوقت عاشقش نبودین, چون اگه اینطور بود, هیچوقت غرورشو نمیشکوندین. موفق باشین. "نمیشه خود رو دلداده کسی دونست، ولی گوش به حرفهاش نداد" دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت: جای من خالی است دوست عزیزـ " . " میشه لطفا خودتونو معرفی کنید؟! کسی که در برابر خداوند زانو می زند؛ می تواند در برابر هر کسی ایستادگی کند ... خدایا در این اوقات عزیز و شریف ، از تو می خواهیم مهارت شکرگزاری نعمتهایی که به ما بخشیده ای را به ما عطا فرمایی . ما با کفران نعمت ، درهای رحمتت را بر خود بسته ایم و با از دست دادن نعمتهایت بسیار مغبون گشته ایم ... گیله مرد میگفت : دل دادن به گوش دادنه ؛ نمیشه خود رو دلداده کسی دونست، ولی گوش به حرفهاش نداد ، ( البته گوش دادنی که عمل در پی داشته باشه ) روی تکه ای کاغذ عکس یک قلب رو کشید. پرسید : میتونی بگی این چیه ؟ با تعجب گفتم : این شکل یک قلب و علامت عشقه ! کاغذ رو از وسط تا زد و گفت : عشق از دو گوش تشکیل شده ؛ میدونی یعنی چی ؟ نمیشه ادعای خداپرستی و عشق به خدا داشت ولی یک گوش ات به خدا باشه و گوش دیگرت به غیر خدا ... کاغذ رو به دستم داد و رفت ... از روی اعتراض به گیله مرد میگم : ما حتی وقتی میخوایم خدا رو هم صدا کنیم میگیم خدای من ! بنظرت این خودخواهی نیست ؟ و مگه خدای من و خدای تو داره که میگیم خدای من ! گیله مرد تبسمی کرد و دستی بر روی شونه ام گذاشت و گفت : البته که در یگانگی خدا شکی نیست ، ولی وقتی با خدا صحبت میکنی ، چنان مهربانانه به حرفهات گوش میده که انگار فقط همین یک بنده رو داره و عشق هم احساسیه که منتقل میشه ! چشمه آب زلالی که صدها سال است گرداگرد قبر اصلی حضرت ابوالفضل العباس(ع) در زیر حرم مطهرش در کربلا طواف میکند... ... و این است اجر تشنهماندن او بر لب فرات به احترام تشنگی برادر ..! آب هم شرمنده ی تو شد یا عباس(ع) وقتى عطش در كربلا غوغا بپا كرد سقّا نگاهى شرمگين بر خيمه ها كرد برداشت مشكى را كه لبريز از وفا بود مشكى كه خود از تشنگان كربلا بود شاهين عشق آماده پرواز مىشد لبهاى مشك از شوق دريا باز مىشد بر كشتگان بدر روز انتقام است مهريه زهرا(س) به فرزندش حرام است وقت است تا شيرين شود كام ابوالفضل وقت است از خون پُر شود جام ابوالفضل برخاست عزم آب در دشت بلا كرد قلب سياه كفر بند از بند وا كرد عباس يعنى تشنه در دريا نشستن عباس يعنى بغض مولا را شكستن عباس يعنى نفس را هم بنده كردن عباس يعنى آب را شرمنده كردن عباس يعنى تا قيامت مَرد بودن عباس يعنى با خدا همدرد بودن ... به به چه نيكو آمد اين اقبال عباس آمد هزاران تير استقبال عباس وقتى كه روى ماه از آئينه برگشت آواى «أدرِك يا اخا» پيچيد در دشت زلف شقايق در كمند ياس افتاد سالار دين بر پيكر عباس افتاد وقتى كه پيكان مشك را بر حلق او دوخت حتى گلوى آب هم از تشنگى سوخت اينك فراتى مانده لبريز از ندامت شرمنده از عباس تا روز قيامت ... عباس دستانش را به زیر آب می برد . نه نه !!! اشتباه نکنید ، نه برای نوشیدن بلکه برای صحبت ! ای آب تو را بنوشم ؟ آب موج می زند التماس می کند تمنا می کند دلبری می کند عباس تشنه ای !!! فقط جرعه ای بنوش و عباس می خندد !!! ای آب بهر چه اینگونه ملتمسی ؟ مـن عبـاســم من علمدار حسینم من شیـر دشت کربلایم من شاگرد علیم من جان جهانیانم آب همچنان موج می زند همچنان التماس می کند ای بی خبران از چه روی می گویید که عباس دست به زیر آب برد تا بنوشدش ؟؟؟ عباس قصد کرد تا قیام قیامت آب را بنده ی خود کند آب را ملتمس خود کند آب را از شرم آب کند و هنوز هم و همیشه آب التماسش را می کند عباس آب را ریخت و آبرویش را نریخت ... عـقـل گفتـــا بنـوش تشنــه لبــی عشــق گفتــا مگـر تــو بـی ادبی عقل گفتا تنت به تاب و تب است عشق گفتا حسیــن تشنه لب است خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم ، تو ای والاترین مهمان دنیایم ، شروع کن یک قدم با تو ، تمام گامهای مانده اش با من آموخته ام که : بد ترین شکل دلتنگی برای کسی ان است که در کنارش باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید السلام علیكم یااباصالح المهدى (عج)السلام علیك یاامین الله فى ارض وحجته على عباده (یاصاحب الزمان آجرک الله) ماه محرم بر شما و عاشقان حسین (ع)تسلیت عرض مینمایم. زندگی باغی ست که با عشق باقی ست ،مشغول دل باش نه دل مشغول ،بیشتر غصه های ما ازقصه های خیالی ماست،پس بدان اگرفرهاد باشی همه چیز شیرین است.
![]()
طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را دد منشانه وبا غرور خاصی
تکرار کرد تا اینکه تمام برگها جدا شدند .شاخه از کارش بسیار لذت می برد.
برگی سبز و درشت وزیبا به انتهای شاخه محکم چسپیده بود وهمچنان از افتادن مقاومت می کرد.در این
حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسیدآن را از
بیخ جدا می کرد و با خود می برد.
وقتی باغبان چشمش به آن شاخه ی خشک افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کرئنش صرفنظر کرد. بعد
از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت
چندین وچندین بار خودش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از
شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه
بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد. ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
اگرچه به خیالت زندگی نا چیزم در دست بود ولی همین خیال واهی, پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که
فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم...
“او یقینا پی معشوق خودش می آید!”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
“مطمئناکه پشیمان شده برمیگردد!”
عشق قربانى مظلوم “غرور”است هنوز . .
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟...
استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !
![]()
![]()



آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام … که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام … که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام … که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام … که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام … که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام … که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام … که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام … که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام … که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام … که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام … که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام … که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام … که این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان
آموخته ام … که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام … که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام … که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام … که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام … که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام … که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین

![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |








