X
تبلیغات
طوبی

























طوبی

 

می توان چون دانه ی آزاد برف، در تمام زندگانی پاک بود...

مي توان از اوج آمد بر زمين، سر به هر دشتي كشيد،

اما تكه برفي پاك بود...

 

نوشته شده در جمعه 14 مهر1391ساعت 4:58 PM توسط شیدا|


چقدر این جمله جای تاَمل داره:

حسین (ع) یک مکتب است...!!!


نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 8:10 PM توسط شیدا|


بزرگی میگفت راز شادکامی در این است که :


به اندازه ای که تلاش کرده ایم آرزو کنیم،

یا هر آرزو یی داریم ، از این به بعد به اندازه اش تلاش کنیم ...

نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 8:9 PM توسط شیدا|


عمق نگرانی های ما؛

فاصله ی ما را از خدا نشان می دهد ...


نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 8:7 PM توسط شیدا|

در زندگی ، برای رسیدن از خد به خدا ، یک خط راست و کوتاه لازم است ...

نامش صراط مستقیم

ای مهربان ... ایاک نعبد و ایاک نستعین
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 8:6 PM توسط شیدا|

برخلاف آنچه که تصور می شود:

یاد امام حسین علیه السلام فقط مخصوص یک روز ، یک دهه و یک ماه نیست ...

یک زندگی، او را در قلب و ذهنت داشته باش ؛

بگذار پیام و عطر گل سرخی بی نظیر ، یک عمر معطرت کند ...




صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...

صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 8:5 PM توسط شیدا|

ما انسانها مثل مداد رنگی هستیم، شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم ، 

اما روزی برای کامل کردن نقاشیمان دنبال هم خواهیم گشت…
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 8:0 PM توسط شیدا|

اگه یه روز چشاتو باز کردی و خودت رو وسط یه کوره دیدی ،

نترس و سعی کن پخته بیرون بیای ، وگرنه سوختن رو همه بلدن ...

شب همتون آروم...

نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 7:58 PM توسط شیدا|

فارس نزاد پرست نیست........................... (مگه کوروش کبیر نزاد پرست بود؟) 
رشتی بی غیرت نیست.........................(مگر میرزا کوچک خان بی غیرت بود؟) 
مازندرانی کله ماهی خور نیست........................(مگر نیما کله ماهی خور بود؟)
لر هالو نیست.............................................(مگه لطف علی خان هالو بود؟) 
ترک زبان عر عر نمی کنه.................................(مگه شهریار عر عر می کرد؟) 
قزوینی هـمـجـنـس باز نیست................(مگر علامه دهخدا هـمـجـنـس باز بود؟) 
خراسانی بادیه نشین و بدوی نیست...........(مگر دکترشریعتی بادیه نشین بود؟)
بلکه اینان ستونهای ایرانند. وقتی داریم از داخل ستونها رو خراب میکنیم دیگه نیازی به دشمن خارجی نیست.
پس به همه احترام بذارین تا احترام ببینین
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 7:57 PM توسط شیدا|

ﺧﺪﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ ؛ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﯿﺴﺖ! ﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻨﺠﺸﮑﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ … ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ! ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﭘﺴﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ! ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ” ﻋﺠﺐ ﺷﺎﻧﺴﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ ” ﺍﺳﺖ !! ﺧﺪﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ . . .
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 7:56 PM توسط شیدا|

بیایید ، باور کنیـــم دلیـــل پــرواز " پـــر " نیست !!! پریــدن ، باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد . . .
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1392ساعت 0:0 AM توسط شیدا|


سلام من به محرم به غصه و غم مهدی


به چشم کاسه خون و به شال ماتم مهدی


نوشته شده در شنبه 18 آبان1392ساعت 9:52 AM توسط شیدا|

http://s1.picofile.com/file/7968860963/imambager.jpg

http://barbodnews.blogfa.com/

نوشته شده در شنبه 20 مهر1392ساعت 8:38 PM توسط شیدا|


مشاور املاک شیرین نیا با مدیریت مجرب در خدمت هموطنان عزیز می باشد.


آدرس: گیلان – شهرستان ماسال – شهر زیبای شاندرمن


شماره تماس: ۰۹۱۱۱۸۳۲۵۱۶  فخرالدین شیرین نیا

نوشته شده در شنبه 20 مهر1392ساعت 10:45 AM توسط شیدا|



 

 

 

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.

 

سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

 

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.

مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

 

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.

آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

 


سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
 

 

مورچه گفت :

 

" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.

خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.

خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد

 من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم

و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا

می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم."
 


سلیمان به مورچه گفت :

 

"وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟"

 

مورچه گفت آری او می گوید :
 


ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن


 

نوشته شده در شنبه 20 مهر1392ساعت 10:44 AM توسط شیدا|



 


پیرمردبه من نگاه کردوپرسید
چندتادوست داری؟
گفتم چرابگم ده یابیست تا...
جواب دادم فقط چندتایی


پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:

توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی

  

دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که توراازتاریکی
وناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند


دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تورارها کنه
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند

 امابیشترازهمه دوست یک قلب است
یک دیوارمحکم وقوی
درژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن
زیراتمام حرفهایم حقیقت است


وفرزندم یکباردیگرجواب بده
چندتادوست داری؟
سپس ایستاد ومرانگریست
درانتظارپاسخ من
بامهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی
وآن تویی


بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد


وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست

****

 
چقدرخداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظاردریافت چیزی راازاونداری...

 
بزرگترین

مهربانترین

بخشنده ترین

دوستت دارم

لحظه ای مارا به خودمان وامگذار

 

 

 

 Be Happy

mehraban

 


 

نوشته شده در شنبه 20 مهر1392ساعت 10:40 AM توسط شیدا|

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک
زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج
تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم
آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد
تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و
ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز
فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر
هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که
کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم
اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان
در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را
بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می
شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی
کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم
که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه
تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش
خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک
زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما
خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.
ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه
درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه
خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا
کند بعد کتک کاری میکند.

نوشته شده در شنبه 20 مهر1392ساعت 10:32 AM توسط شیدا|

يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است:

مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسيار زيبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.

آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه 500 هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم. شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد.

چه برسد به 500 هزار دلار. خواست من چندان زياد نيست. آیا مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلاري وجود دارد؟

آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟
چند سئوال ساده دارم:
1- پاتوق جوانان مجرد و پولدار كجاست؟
2- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند؟
3- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند؟


و اما جواب مدير شركت مورگان:

نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشيد كه دختران زيادي هستند كه سوالاتي مشابه شما دارند. اجازه دهيد در مقام يك سرمايه‌گذار حرفه‌اي موقعيت شما را تجزيه و تحليل كنم :

درآمد سالانه من بيش از 500 هزار دلار است كه با شرط شما همخواني دارد، اما خدا كند كسي فكر نكند كه اكنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف مي‌كنم.

از ديد يك تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دليل آن هم خيلي ساده است: آنچه شما در سر داريد مبادله منصفانه "زيبائي" با "پول" است. اما اشكال كار همين جاست: زيبائي شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو مي‌شود اما پول من، در حالت عادي بعيد است بر باد رود.

در حقيقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زيبائي شما نه و چین و چروک و پیری زود رس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند.

از نظر علم اقتصاد، من يك "سرمايه رو به رشد" هستم اما شما يك "سرمايه رو به زوال".

به زبان وال‌استريت، هر تجارتي "موقعيتي" دارد. ازدواج با شما هم چنين موقعيتي خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه نداشت و در اولين فرصت به ديگري واگذار كرد و اين چنين است در مورد ازدواج با شما.

بنابراین هر آدمي با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نيست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار مي‌گذاريم اما ازدواج هرگز.

اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود کالاهایی با ارزش مثل "انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و ... " آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم. چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل، مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.

در هر حال به شما پيشنهاد مي‌كنم كه قيد ازدواج با آدمهاي ثروتمند را بزنيد. بجاي آن شما خودتان مي‌توانيد با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاري، فرد ثروتمندي شويد. اينطور، شانس شما بيشتر خواهد بود تا آن كه يك پولدار احمق را پيدا كنيد.

اميدوارم اين پاسخ كمكتان كند.

نوشته شده در شنبه 20 مهر1392ساعت 10:9 AM توسط شیدا|


مشاور املاک شیرین نیا بامدیریت مجرب در خدمت هموطنان عزیز می باشد.

آدرس: گیلان – شهرستان ماسال – شهر زیبای شاندرمن

شماره تماس: ۰۹۱۱۱۸۳۲۵۱۶ فخرالدین شیرین نیا

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1392ساعت 8:18 PM توسط شیدا|

 

 

یک روز گرم, شاخه ای مغرورانه وبا تمام قدرت خودش را تکان داد به دنبال آن برگهای ضعیف وکم


طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را دد منشانه وبا غرور خاصی

تکرار کرد تا اینکه تمام برگها جدا شدند .شاخه از کارش بسیار لذت می برد.


برگی سبز و درشت وزیبا به انتهای شاخه محکم چسپیده بود وهمچنان از افتادن مقاومت می کرد.در این

حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسیدآن را از

بیخ جدا می کرد و با خود می برد.


وقتی باغبان چشمش به آن شاخه ی خشک افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کرئنش صرفنظر کرد. بعد

از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت

چندین وچندین بار خودش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از

شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.



باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه

بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد. ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:


اگرچه به خیالت زندگی نا چیزم در دست بود ولی همین خیال واهی, پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که

فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم...

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1391ساعت 2:58 PM توسط شیدا|


آخرين مطالب
» زندگی............................................................
»
»
»
»
» صلی الله علیک یا أبا عبدالله .....................................
»
» نترس و سعی کن....................................
» به همه احترام بذارین تا احترام ببینین.............................
» ﺧﺪﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ....................................

Design By : WeblogBartar.com